محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
195
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اجازه داد به اين شرط كه از مركب فرو نيايد . ابراهيم به خانهء اسماعيل آمد و هاجر مرده بود و به زن وى گفت : « شوهرت كجا است ؟ » گفت : « اينجا نيست و به شكار رفته است . » و اسماعيل را رسم بود كه از حرم برون مىشد و شكار مىكرد و باز ميگشت . ابراهيم گفت : « آيا خوردنى و آشاميدنى دارى ؟ » زن گفت : « چيزى ندارم و كسى هم پيش من نيست . » ابراهيم گفت : « وقتى شوهرت آمد به او سلام برسان و بگو آستان درش را عوض كند . » و چون ابراهيم برفت اسماعيل بيامد و بوى پدر يافت و به زنش گفت : « آيا كسى آمد ؟ » گفت : « پيرى آمد كه چنين و چنان بود » و چندان اهميت به دو نداد . اسماعيل پرسيد : « به تو چه گفت ؟ » گفت : « به من گفت به شوهرت سلام برسان و بگو آستان درش را عوض كند . » پس اسماعيل او را طلاق داد و زن ديگر گرفت . و ابراهيم چندان كه خداى خواست بماند و باز از ساره اجازه خواست كه اسماعيل را ببيند و او اجازه داد به اين شرط كه از مركوب فرود نيايد ، و ابراهيم برفت تا به خانهء اسماعيل رسيد و به زن وى گفت : « شوهرت كجاست ؟ » گفت : « به شكار رفته است و اگر خدا خواهد هم اكنون باز خواهد گشت . فرود بيا خدا بر تو رحمت آرد . » ابراهيم گفت : « مهمان مىخواهى ؟ » گفت : « آرى . »